COMPUTER
Hardware-software-windows-network-short stories 
قالب وبلاگ

انار شگفت

 

نسرین امینی

 

* لباسهایش را جمع کرد و کنار جوی باریک وسط باغ نشست. دستش را به خنکای آب سپرد. حریر نازک آب موج برداشت. سردی آب تنش را مور مور کرد. کف دستش را به کاشی های آبی و لیز کف جوی چسباند. دستش را آرام در آب تکان داد. آب موهای پشت دستش را به بازی گرفته بود. از این کار لذّت برد. دوباره و دوباره این کار را تکرار کرد. موهای دستش مثل علفهای سیاه و نازکی میان آب تکان می خورد. مشتی آب برداشت و به صورتش پاشید. قطره های آب از لابلای ریشهایش راه جستند و پایین چانه اش جمع شدند.

چشمانش را بست و گوش سپرد به صدای برخورد شاخه های درختان و گنجشکانی که میان برگها سر و صدا راه انداخته بودند. باد دلچسبی که از سوی درختها می وزید، سرحالش آورد. صدای خش خش ملایمی شنید. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. وزیر بود، با لبخند مرموزی بر لب. به طور محسوسی چیزی را پشتش پنهان کرده بود. از زیر سایه روشن تاریک درختان گذشت و آرام به او نزدیک شد.

ـ چه شده وزیر؟! امیدوارم کاری پیش نیامده باشد، چون می دانی که الآن ساعت استراحت من است.

ـ می دانم جناب امیر! امّا برای شما تحفه ای دارم که ساعت استراحت شما را خیلی شیرین تر خواهد کرد.

امیر به آب جوی خیره شد و با دستش آن را به بازی گرفت.

ـ چه تحفه ای وزیر؟! لیاقت این همه تعریف را دارد؟

ـ جناب امیر می توانند خودشان حدس بزنند.

امیر به چشمان وزیر دقیق شد. سعی کرد از چشمان او بخواند که چه چیزی را پشت خود پنهان کرده. برقی در چشمان وزیر می درخشید. نمی دانست در آن چشمان ریز میشی رنگ که زیر سایه بانی از ابروان انبوه جا خوش کرده بودند و قِی زرد رنگی همیشه گوشه های آنها را پر کرده بود، چه چیزی وجود داشت که او را نگران می کرد. همیشه وقتی برای مدّتی به چشمان وزیر خیره می شد، احساس بدی مثل تنفّر و دلزدگی در دلش می شکفت. سعی کرد به چشمان وزیر نگاه نکند. نگاهش را دزدید و به کاشی های برّاق کف جوی دوخت. با دستش موجهای کوچکی در آب ایجاد کرد.

ـ نمی توانم حدس بزنم، حوصله اش را هم ندارم.

وزیر جلو آمد. برابر امیر زانو زد. مثل شعبده بازی که قصد دارد شاهکارش را به نمایش بگذارد، با ظرافت یک دستش را از پشتش بیرون آورد و جلوی امیر گرفت. انار درشتی توی دستش بود که پوست ارغوانی رنگش می درخشید. امیر به انار نگاه کرد و گفت: «خُب که چه؟»

وزیر انار را میان انگشتانش چرخاند و گفت: «خودتان می توانید ملاحظه بفرمایید». امیر انار را گرفت. نگاهش افتاد به نوشته ای که به طور برجسته و خیلی طبیعی روی پوست انار به چشم می خورد. چشمانش را ریز کرد و آن را آهسته زیر لب خواند:

ـ لا اله الا اللّه ، محمّدا رسول اللّه ، ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول اللّه .

نوشته را دوباره خواند. بی اختیار لبخندی روی لبش نشست. نوک انگشتش را روی نوشته کشید.

ـ خیلی شگفت انگیز است. تو این انار را چگونه به دست آورده ای؟

ـ خیلی اتّفاقی قربان! قبول دارید ما بهترین دلیل را علیه شیعیان بحرین به دست آورده ایم؟

ـ البتّه وزیر! ولی تو در مورد شیعیان بحرین چه فکر می کنی؟

ـ آنها مردمانی متعصّب هستند که هر دلیلی را انکار می کنند. شما می توانید دانشمندان شیعه را حاضر کنید و این انار را به آنها نشان بدهید. اگر آن را قبول کردند و به آئین ما درآمدند که چه خوب، ولی اگر این دلیل را هم انکار کنند، سه راه بیشتر برای آنها وجود ندارد.

امیر انار را کنار جوی گذاشت و مشتی آب برداشت و روی انار خالی کرد. حالا انار بیشتر از قبل می درخشید.

ـ از کدام سه راه حرف می زنی؟

ـ سه راهی که خودم انتخاب کرده ام، آنها یا باید مانند مسیحیان و یهودیان، خفّت و خواری را به جان بخرند و به حکومت جزیه بپردازند.

یا اینکه دلیلی محکم بیاورند که این معجزه بزرگ را رد کند.

یا اینکه شما دستور دهید مردان شیعه را بکشند و زن و فرزندانشان را به اسیری بگیرند و اموال آنها را به غنیمت بگیریم.

چند دقیقه ای به سکوت گذشت. به غیر از صدای شُرشُر ملایم آب، صدای دیگری به گوش نمی رسید. امیر داشت فکر می کرد. وزیر با دو انگشتش قِی را از دو گوشه چشمانش گرفت و سر انگشتانش را در آب جوی شست. امیر چندشش شد. دوباره همان حس به سراغش آمد. با عجله گفت: «پیشنهاد خوبی است، پس زودتر بلند شو و ترتیب کار را بده. من همه کار را به عهده تو می سپارم».

وزیر از جا بلند شد و به راه افتاد. یک دفعه ایستاد و چند لحظه ای با تردید نگاهی به امیر و نگاهی به انار کرد.

ـ راستی ...

ـ نگران انار نباش. پیش من می ماند. فقط تو زودتر برو و کارها را مرتّب کن.

وزیر لبخندی زد و به راه افتاد. امیر همانطور که دور شدنش را نگاه می کرد با خود گفت: «نمی دانم چرا نگاه این مرد اینجوری است، دلم را آشوب می کند».

* * * *

بوی عود و روغن چراغ به هم آمیخته بود. نور چراغهایی که روی دیوارهای قصر می سوختند، به آیینه کاری های سقف می تابید و منعکس می شد. امیر حالتی جدّی به چهره اش داده و روی تخت نشسته بود. دستش را به دو طرف تخت گرفته و به عقب تکیه داده بود.

وزیر دستانش را روی شکم به هم قلاّب کرده بود. ایستاده بود کنار تخت و نگاه تیزش علمای شیعه را زیر نظر گرفته بود، صدایش را بلند کرده بود و تقریبا فریاد می زد:

ـ ... توجه کنید و به راه رستگاری برگردید. این معجزه بزرگی است. دلیل آشکاری است بر حقیقت اندیشه ما و باطل بودن اندیشه شما. این فرصت خوبی است. خوب فکر کنید. خداوند با فرستادن این معجزه راه سعادت را به شما نشان داده است. وقت را غنیمت بدانید و به باطل بودن عقیده خویش اعتراف کنید ...

علمای شیعه وسط سالن ایستاده بودند. ده نفری می شدند. بیشترشان سالخورده و پیر بودند. لباسهای سفید و بلندشان میان لباسهای رنگی درباریان توی چشم می زد. با پریشانی و اضطراب انار را دست به دست می گرداندند و زمزمه ای آرام و گنگ بینشان جریان داشت. همه چهره در هم کشیده و فکر می کردند.

امیر با انگشت مگسی را که روی زانویش نشسته بود، پس زد و با خود فکر کرد: «خوب سردر گم شده اند، چه دلیلی بهتر از اناری که آفریده خداست، می تواند باطل بودن عقیده شان را آشکار کند؟»

وزیر گویی فکر او را خوانده بود، خم شد و در گوش او زمزمه کرد: «قربان! می بینید چطور به هم ریخته اند؟ به زودی پیروز می شویم».

امیر خودش را کنار کشید. نفس داغ وزیر لاله گوشش را قلقلک داده بود. لاله گوشش را گرفت و خاراند. احساس کرد از بوی دهان وزیر، از بوی عود و روغن چراغ حالش دارد به هم می خورد.

بی توجّه به حرف وزیر، به علمای شیعه نگاهی کرد و گفت: «خوب چه می گویید؟ اگر عقیده ما را نپذیرید، باید همچون کفّار جزیه بپردازید وگرنه شما را کشته و زنان و فرزندان را اسیر خواهیم کرد».

پیرمردی از علمای شیعه که انار را در دست داشت، جمع را کنار زد و عصازنان جلو آمد:

ـ مهلتی می خواهیم تا درباره این کار با هم مشورتی کنیم.

وزیر قدمی جلو گذاشت و گفت: «این کاری نیست که نیاز به مشورت داشته باشد، شما هم وقت خودتان و هم وقت امیر را تلف می کنید».

پیرمرد شیعه بدون اینکه نگاهی به وزیر بکند، به امیر گفت: «یک مهلت سه روزه به ما بدهید، بعد از آن در اختیار شما خواهیم بود».

وزیر به سوی امیر رفت و آهسته گفت: «قربان! قبول نکنید. بهتر است کار در همین مجلس تمام شود». امیر صورت وزیر را کنار زد تا بوی دهان او، آزارش ندهد. با خشم به چشمهای وزیر خیره شد. چشمهایش گستاخ و بی پروا بود.

ـ وقتی که حق با ماست، چرا باید از مهلت خواستن آنها بترسیم؟ بالاخره حق آشکار می شود.

صدایش را بلند کرد و گفت: «باشد، سه روز مهلت می دهم، به شرط اینکه صبح روز چهارم در اینجا باشید».

پیرمرد جلو آمد و انار را روی میز کوچکی که جلوی تخت بود، گذاشت.

ـ قول می دهیم بعد از سه روز حاضر شویم و نتیجه را به عرض برسانیم.

* * * *

خورشید کم کم غروب می کرد. سینه آسمان به رنگهای سرخ و نارنجی درآمده بود. «محمّد بن عیسی» به سرعت از خم کوچه گذشت. دو مرد که در پناه دیوار ایستاده بودند، مشغول حرف زدن شدند.

ـ او چه کسی بود که سر و پای خویش را برهنه کرده بود؟

ـ «محمّد بن عیسی بحرینی» بود، رو به سوی بیابان داشت.

ـ بیابان؟ بیابان برای چه؟

ـ مگر نمی دانی؟ ماجرای انار معجزه آسا را نشنیده ای؟

ـ شنیده ام. امّا چرا او به بیابان می رود؟ برای چه کاری؟

مرد سرش را به دیوار تکیه داد و نگاهش را به فضا خیره کرد:

ـ برای مدد جستن از آقا امام زمان! علمای شیعه سه نفر از پرهیزکارترین شیعیان را انتخاب کرده اند. برای اینکه هر شب یکی از آنها به بیابان برود و از آقا یاری بجوید. امشب شب سوم است. دو نفر قبلی که نتیجه ای به دست نیاوردند، اکنون همه چشم امید به محمّد بن عیسی دوخته اند. دیدی چه درمانده و پریشان راه می سپرد؟ اطمینان دارم دست خالی برنمی گردد و بعد از چند روز نور امید را به دل شیعیان بحرین می تاباند.

محمّد بن عیسی کوچه های خاکی بحرین را به سرعت پیمود. خورشید غروب کرده بود و ستاره ها زلال و شفّاف توی آسمان می درخشیدند که به بیابان رسید. به هر طرف نگاه می کرد، بیابان خشک را می دید و بوته های خار را و افقی که انتها نداشت. باد گرمی که می وزید، شنهای بیابان را از زمین بلند می کرد. نشست و خاک گرم را در مشت فشرد.

بیابان و تنهایی!

ـ امشب به تو پناه آورده ایم، باید که پناهمان دهی. می دانم که صدای فریادمان را می شنوی.

و بعد فریاد زد. فریادش سینه سیاه بیابان را شکافت.

ـ یا امام زمان! یا مهدی!

سرش را میان دستهایش فرو برد و رو به قبله زار زد. نفهمید تا کِی زار زد و نام او را به زبان آورد. ماه و ستاره ها رفته بودند و حالا خورشید کم کم داشت از افق سر بیرون می آورد. محمد بن عیسی صدای قدمهای آرامی را روی شن شنید. سرش را بلند کرد. صورتش خیس بود. اشک و عرق و غبار به هم آمیخته بود. ته گلویش از شنهایی که در گلو داشت، می سوخت.

جوانی جلو می آمد که چهره ای گندمگون داشت و لبخندی شیرین که پهنای لبانش را پر کرده بود. خورشید از پشت سر به او می تابید و او غرق در نور جلو می آمد.

محمد بن عیسی آب دهانش را قورت داد:

ـ یعنی او همان کسی است که ما به دنبالش هستیم؟

صدای مرد همراه نسیم صبحگاهی به محمّد بن عیسی وزید:

ـ ای محمّد بن عیسی! چه شده است که تو را به این حالت می بینم؟

محمّد بن عیسی چند بار پلک زد و پرده اشک را از روی چشمانش پس راند، حضور مرد به او دلگرمی بخشیده بود.

ـ ای مرد! مرا به حال خودم واگذار کن، من آمده ام دست به دامن کسی شوم که جهان سالهاست انتظار او را می کشد. راز دل خویش را فقط برای او می گویم.

مرد غریبه کنار محمّد بن عیسی نشست.

ـ من همان کسی هستم که تو او را می جویی.

تمام تن محمّد لرزید. سرش گیج رفت. چند لحظه طول کشید تا به حال عادی برگردد.

ـ اگر تو کسی هستی که او را می جویم، دیگر نیازی نیست که من گرفتاریم را شرح دهم.

مرد غریبه دستان محمّد را در دست گرفت و گفت: «آری، اکنون خوب گوش کن که چه می گویم».

و حرفهایی زد که محمّد را به دنیای دیگری برد.

* * * *

خانه وزیر بوی خودش را می داد. بوی دهانش را و بوی نفسش را. امیر به در و دیوار آجری خوشرنگ خانه و به درهای چوبی با شیشه های کوچک و بزرگ رنگارنگ نگاه کرد. انگار از پشت هر درخت و از پس هر در و دیواری یک جفت چشم ریز میشی رنگ به او خیره شده بود، دلش آشوب شد.

محمّد بن عیسی دور تا دور حیاط را با چشم گشت. به در کوچک و چوبی که از آن سوی درختها، خودنمایی می کرد، اشاره کرد و گفت: «باید وارد آن اتاق شویم».

وزیر که دستپاچه به نظر می رسید و لبهایش سفید شده بود، جلو دوید و گفت: «نه دیگر، ببینید من اجازه دادم که وارد خانه ام شوید، ولی دیگر اجازه نمی دهم وارد آن اتاق شوید. آنجا اتاق کوچکی است که گاهی بچّه هایم برای بازی به آنجا می روند، آنجا چیزی که به درد شما بخورد، پیدا نمی کنید».

امیر با خشم نگاهش کرد. چشمانش قی کرده بود، امّا خبری از گستاخی و بی پروایی همیشگی در آنها نبود. عوضش ترس و التماس بود که در آنها موج می زد.

«محمّد بن عیسی» گفت: «تمام دلایلم را فقط در آن اتاق کوچک ذکر می کنم». امیر گفت: «باشد برویم».

امیر و محمّد بن عیسی بدون توجّه به وزیر که با نگرانی دستهایش را به هم می مالید، از کنار درختهای تنومند وسط حیاط گذشتند و به کنار درِ چوبی رسیدند. محمّد بن عیسی در را هل داد. در باز شد و هر سه نفر در حالی که گردنشان را خم کرده بودند، وارد شدند.

اتاق تاریکی بود که بوی نم می داد و غیر از صندوق بزرگی که گوشه آن بود و فرشی که کف اتاق پهن شده بود، چیز دیگری به چشم نمی خورد.

محمّد بن عیسی با شوق به طرف صندوق رفت. در کلفت و فلزی آن را به زحمت باز کرد و لا به لای لباسهایی را که درون آن روی هم تلنبار شده بود، جستجو کرد. وزیر با شتاب بالای سرش رفت و فریاد زد:

ـ لا به لای لباسهای کهنه ما دنبال چه می گردی؟

محمّد بدون توجّه به او، کیسه کوچک و سفیدی را که پیدا کرده بود، بیرون آورد و با شادمانی به سوی امیر رفت، وزیر فریاد کشید و شروع کرد به فحش دادن.

محمّد بن عیسی میان فریادهای او فریاد کشید:

ـ جناب امیر! شما می توانید خودتان داخل کیسه را نگاه کنید.

امیر بند کیسه را کشید. دستش را داخل کیسه کرد و قالبی گِلی را درآورد. قالبی که به شکل انار بود. محمّد بن عیسی ادامه داد:

ـ در هر نصف از این قالب همان کلماتی نوشته شده است که روی انار نقش بسته. این قالب را روی اناری که در حال رشد بوده، قرار داده و محکم بسته اند. همانطور که انار رشد می کرده، نوشته ها هم روی پوست انار اثر می گذاشته و اکنون به صورتی که می بینید، درآمده است. و همه این کارها به دست وزیر دغلکار شما انجام شده. امیر نگاهش را از قالب گرفت و خشمناک و زیرچشمی به وزیر که حالا ساکت شده و کنار دیوار سر به زیر ایستاده بود، نگاه کرد.

محمّد انار را به سوی امیر گرفت و گفت: «ما معجزه دیگری هم داریم. داخل این انار چیزی غیر از دود و خاکستر نیست. شما می توانید خودتان آن را بشکنید».

امیر انار را گرفت و سرپنجه های خود را به آن فشرد. انار با صدای خشکی شکست و ذرّات سیاه و خاکستری داخل آن به هوا پاشید.

اکنون سکوت فضای اتاق کوچک را پر کرده بود. امیر ذرّات انار را که به لباسش پاشیده بود، با دست پاک کرد و رو به محمّد بن عیسی پرسید:

ـ چه کسی راز این انار را برای تو فاش کرد؟

چشمان محمد درخشید. با مایه ای از خوشی در کلام گفت: «حجّت خدای ما، امام زمان ما، سرور و مولای ما».

ـ امام شما کیست؟

ـ ما دوازده امام داریم. علی(ع) امام اوّل ماست و فرزندان او امامان بعدی ما هستند. آخرین حجّت خدا کسی است که راز این انار را برای ما فاش کرد و او همنام پیامبر بزرگ ما و هم اوست که جهان را پر از عدل و داد می کند.

امیر با علاقه به محمّد بن عیسی نگاه کرد. احساس تازه ای درونش را پر کرده بود. احساس راحتی می کرد. دوست داشت هر چه زودتر آنچه را که درونش بود، بیرون بریزد.

ـ من گواهی می دهم که خدایی جز خدای یکتا نیست. محمّد رسول اوست و خلیفه و جانشین بعد او علی(ع) است ...

اشکها روی صورتش دویدند. دستهای محمّد را در دست گرفت و چشم در چشم او ادامه داد.

ـ بعد از علی نیز، فرزندان او امام و جانشین پیامبر هستند. من به تمام آنها ایمان آورده و امام زمان را حجّت پروردگار تا زمان ظهورش می دانم.

محمّد از سر شوق و شادمانی خندید. دستهایش را گشود و امیر بحرین را در آغوش گرفت.

ـ خدا را شکر که توطئه دشمنان، گمراهی را به راه باز آورد.

[ ۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ آرش ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کانال ما رو در تلگرام دنبال کنید : ketabnew@ https://telegram.me/ketabnew
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
امکانات وب
Instagram

کمک به سازمان خيريه محک